شاخه فرهنگی الکترونهنگ فاطر

بیان آن که خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب

آن بلال صدق در بانگ نماز / حی را هی همی‌خواند از نیاز

تا بگفتند ای پیمبر نیست راست / این خطا اکنون که آغاز بناست

ای نبی و ای رسول کردگار / یک مؤذن کو بود افصح بیار

#مولانا

 

بلال‌ صدق‌ ‌در‌ نماز «حی‌» ‌را‌ «هی‌» می‌خواند. ‌مردم مکه گفتند این خطا در آغاز کار رخ داده و درست نیست. ای پیغمبر یک موذن فصیح تر بیاور. ولی پیامبر ناراحت می شود و می گوید: 

 

خشم پیغمبر بجوشید و بگفت / یک دو رمزی از عنایات نهفت

کای خسان نزد خدا هی بلال / بهتر از صد حی و خی و قیل و قال

وا مشورانید تا من رازتان / وا نگویم آخر و آغازتان

گر نداری تو دم خوش در دعا / رو دعا می‌خواه ز اخوان صفا

در این جا مولانا داستانی از موسی پیامبر تعریف می کند که ادامه اش را می توانید از این ویدئو در کانال آپارات پارچینا دریافت کنید.

#مولانا

لینک ثابت

داستان مولانا: کرامات آن درویش که در کشتی متهمش کردند

دانلود ویدئو کلیپ این داستان

در روزگاران قدیمی یک درویشی بود که در کشتی خواب بود. کیسه زر یکی از افراد کشتی گم می شود و برای یافتن کیسه زر شروع می کنند به گشتن همه افراد کشتی و چون کیسه پیدا نمی شد همه را گشتند. فقط درویش مانده بود رفتند سراغ او و به او گفتند ما همه را بابت کیسه زر گشتیم اما کیسه زر پیدا نشده پس حتما تو کیسه را برداشته ای و باید توراهم تفتش کنیم.

یاوه شد همیان زر او خفته بود             جمله را جستند و او را هم نبود

کین فقیر خفته را جوییم هم              کرد بیدارش ز غم صاحب درم

که درین کشتی حرمدان گمشده ست          جمله را جستیم نتوانی تو رست

دلق بیرون کن برهنه شو ز دلق            تا ز تو فارغ شود اوهام خلق

گفت یارب بر غلامت این خسان            تهمتی کردند فرمان در رسان

درویش دلش ازین تهمت به درد آمده بود و در دلش از خدا کمک خواست. در همین لحظه ماهی های دریا سر از آب بیرون کردند

چون بدرد آمد دل درویش از آن           سر برون کردند فرمان در زمان

صد هزاران ماهی از دریای ژرف            در دهان هر یکی دری شگرف

صد هزارن ماهی از دریای پر                در دهان هر یکی در و چه در

درویش جواهرها را به طرف اهل کشتی میریزد و در همان حال که انگار روی تخت پادشاهی از هوا نشسته باشد چهارزانو به سمت آسمان بالا می رود. از آن بالا به کشتی نگاه می کند و می گوید که از شما جدا می شوم تا خسارت معلوم شود.

گفت رو کشتی شما را حق مرا            تا نباشد با شما دزد گدا

تا که را باشد خسارت زین فراق           من خوشم جفت حق و با خلق طاق

منظور درویش این است که آدمی که منم منم می کند و از عشق دور است خسارت می بیند نه کسی که مست است و از وابستگی های اجتماع رها است اهل کشتی از او سوال کردند که

بانگ کردند اهل کشتی ای همام          از چه دادندت این عالی مقام

گفت از تهمت نهادن بر فقیر                وز حق آزاری پی چیزی حقیر

درویش می گوید که از مردم آزاری دوری باید کرد و مردم را به علت ناداری و فقر متهم کردن اشتباه است. و با اشاره به سوره عبس از تکریم فقرا می گوید

آن فقیران لطیف خوش نفس               کز پی تعظیمشان آمد عبس

متهم چون دارم آنها را که حق            کرد امین مخزن هفتم طبق

متهم نفس است و نه عقل شریف          متهم حس است نه نور لطیف

 

جلسات مولوی خوانی - دفتر پارچینا (شاخه فرهنگی الکترنهنگ فاطرالسماوات)

نماهنگ و ویدئو داستان کیسه زر در

کانال تلگرام @parchina

کانال آپارت Aparat.com/parchina

 

 

 

لینک ثابت

دانلود ویدئوهای داستانی مثنوی مولانا

سلام

این بار برای شما دو ویدئوی دیگر از مولانا را که اولی داستان درویش و گم شدن کیسه زر و دومی قسمت اول داستان رنجور هست در نظر گرفته ایم.

 

جهت دریافت سایر اطلاعات از جلسات مولوی خوانی که نیمه هرماه در مرکز ای نهنگ برگزار می شود، می تونید آن ها را از کانال @parchina تلگرام و یا کانال parchina آپارات دنبال کنید

 

لینک ثابت

نی نامه

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا بُبریده اند
در نفیرم، مرد و زن نالیده اند
...
دانلود دکلمه تصویری نی نامه پارچینا از لینک زیر:
نی نامه


telegram.me/parchina

لینک ثابت

داستان مارگیر

داستان مارگیر مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی امروز 15 فروردین 1395 را می توانید هم اینک از کانال پارچینا دانلود کنید.

لینک ثابت

جلسه اول مولوی خوانی (داستان پیرچنگی)

پیرچنگی در جوانی مرد مجالس عیش و طرب بود. یک آدم مطرب و اهل سازوآواز و عشرت و نوش، که محل تامین درآمد زندگی اش هم همان سازو آواز بود. در سرانه پیری دیگر در مجالس راهی نداشت؛ در پیری قدرت ساز صدای زیبایش کم شده بود. از این رو صاحبان مجالس هم دیگر او را برای مجالسشان صدا نمی کردند. در هر مجلسی مردمان خواهان زیبارویان جوانی بودند که ساز و آوازشان را کوک کنند. نه چنان پیرچنگی که صدایش از پیری نخراشیده گشته. حال داستان پیرچنگی در چنین شرایطی آغاز می شود. پیر چنگی زار و نزار، خسته و درمانده، مانده یک تکه نانی که قوت روزش باشد، در شهر گردان و سرگشته تک تنها می­ماند. هم چنان که حیران و ویران در شهر می رود، می رود و می رود تا به قبرستان می رسد. آنجا چنگش را بر دست میگیرد و نوایی آغاز می کند. می گوید خدایا امروز صدای من جای دیگری مشتری ندارد. امروز مهمان تو هستم. برای تو می زنم و مزدم را هم از تو می خواهم. در فکرش خواهان یک گرده نانی بود. و چون از همه جا وامانده بود، امیدش به همین قبرستان مردگان بود. او می زند و می زند تا از خستگی و ضعف به خواب می رود. در این بخش مولانا با اشارات پنهان به شمس برمی گردد. و خورشیدی طلوع می کند:

در گوشه ای دیگر از دنیا خلیفه وقت «عمر» در خواب فرشته ای را می بیند که به او فرمان می دهد: از خزانه درباری هزار دینار بردار. به قبرستان برو. و بنده ویژه ما را در آن جا دریاب. از جبروت و از هیبت صدای یک فرشته خلیفه از خواب می پرد. بی درنگ پی اجرای فرمان می رود. در قبرستان پیری چنگ به دست را افتاده بر کناره قبری می یابد. ولی پیر خواب بود. عمر دنبال بنده ویژه می گردد. کل قبرستان را که می گردد، کسی به جز پیر در آن نمی یابد. دوباره هم می گردد، فقط او را می یابد. چنان می شود که با شک و تردید پیر را بیدار می کند تا پرس و جویی کند. پیر به دیدن خلیفه از جا می پرد: بار الها از تو داد، محتسب بر پیرکی چنگی فتاد.

عمر از او می پرسد که تو چگونه بنده ویژه خدا شده ای؟ آن گاه معلوم می گردد که بنده ویژه خدا آن چنان که خلیفه در نظر داشت، لزوما شخصی مرتب و با ظاهر دینی نبوده، بلکه پیرکی چنگی، فتاده بر روی قبری با چنگی در دست و ظاهر نامرتب ارجح بندگان خداست. در چند بیت تعلیمی، مولانا می گوید که چگونه پیر چنگی از این توجه باری تعالی به وجد می آید و حسرت روزهای گذشته را می برد که به کسان دیگری چشم داشته است.

پس عمر به پیر چنگی گفت: بدان که خداوند ترا فراموش نکرده و به من پیغام داده تا این پول را به تو بدهم، تا مایحتاج خود را تهیه کنی. در ضمن بعد از این هم هرگاه به پول نیاز داشتی نزد من بیا تا کمکت کنم. پیر چنگی با شنیدن این حرف ها از خود بی خود شدز و شروع کرد به دویدن در گورستان. می دوید و اشک می ریخت و از خدای خود طلب استغفار می کردز از اینکه اینهمه سال او را فراموش کرده بود و دست خود را پیش هر کس دراز کرده، بی آنکه بداند خداوند در همه احوال او را حمایت می کرده، شرمنده بود. این اتفاق جرقه ای در دل او زد و آگاه شد تاکنون دشمنی در درون او بوده که مانع دیدار او با خداوندش شده. و به این گونه بیداری او از غفلت هفتاد ساله حاصل شد.  

 

 

سلام دوستان

همونطور که وعده داده بودم، اولین جلسه مولوی خوانی پارچینا برگزار شد. قراره که جلسات آتی به صورت منظم نیمه هر ماه برگزار شوند

داستان اولین جلسه پیرچنگی بود که ویدئوی آن را می تونید از این لینک دریافت کنید:

داستان پیرچنگی

 

X

لینک ثابت

پارچینا 1 سال و نیمه شد

سلام دوستان

به یاد دارم که اوایل تابستان گذشته، اولین آدرس مربوط به معرفی پارچینا رو از طریق بلاگفا با آدرس parchina.blogfa.com ساختیم. ولی متاسفانه بعد از مدتی آپلود بلاگفا دچار مشکل شد و دسترسی ما در آن هم غیرممکن شد. امروز می خواهیم به شکرانه زنده ماندن پارچینا در طول یک و نیم سال که از عمرش می گذرد، برای شما یک ویدئوی سه بعدی از طبیعت، کاری از پارچینا تقدیم کنیم:

دانلود لینک مستقمیم: http://hw14.asset.aparat.com/aparat-video/6ed1c36d0f35fd0f9607eb8e6f8eb1943741072-360p__28459.mp4

دانلود از طریق کانال پارچینا در آپارات: www.aparat.com/parchina

لینک ثابت

سایر صفحات : 1